The Light Was Brighter
هی هی! بيا اين يکی دلخوشی را هم از من بگير...ميخواهم وقتی که ندارمش بفهمم چقدر پيشم عزيز بوده!!
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥٢ ب.ظ توسط SadeQ
سهشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٤
وقتی از اعماق وجودت صـِدام ميکنی من يه صدای ناله بيشتر نميشنوم! آخه کـِـی ميخوای اينو بفهمی هان؟
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳۸ ب.ظ توسط SadeQ
دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤
و بالاخره در يک روز ابری، سايهش هم او را تنها گذاشت و رفت!
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٥٤ ب.ظ توسط SadeQ
شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٤
هی کوچولو! ميدونم که ميتونی خودتو يه جوری تو قلبم -بين اينهمه آدمی که توشَن!- جا کنی!!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٠٩ ب.ظ توسط SadeQ
جمعه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٤
فقط خودم، فقط خودم!!!
وقتی خودم با چترِ خودم، وجودِ خودم را از باران رحمتت محروم ميکنم، ديگر تو را چه نيازیست به سرزنش؟!
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤۳ ب.ظ توسط SadeQ
دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤
من يکيو ميخواستم که منو ببره اون بالا بالاها!! منو بتونه به اوج برسونه....
تو که تا پا گذاشتم روی شونه ت له شدی!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٩ ب.ظ توسط SadeQ
یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤
نه آقا نميخواد گوجه رو ارزون کنيد! همين سالادی که با موز و کيوی و خيار ميخوريم خيلی هم خوشمزه است!!!
پ.ن: شما به مسائل مهم مملکتی برسيد...شايعه و تکذيب!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٥ ب.ظ توسط SadeQ
شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٤
ديگه اين دست تقدير زيادی داره برای من خودشو نشون ميده ها!! بايد برم يه بار خودکشی کنم تا بفهمه منم بلدم سرنوشتم رو تغيير بدم!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۱ ب.ظ توسط SadeQ
جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٤
و ماجراها داشتم با فرد قزوينی که تازه بــَـکآپ گرفتن آموخته بود.... و آنچنان خوشحال بود از اينکه میتوانست حتی از کامی* جونش نيز بــَـکآپ بگيرد!!!!
*: منظور کامپيوتر است منحرفها! کامپيوتری که جانش به آن بسته بود!!
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٢٦ ب.ظ توسط SadeQ
چهارشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٤
۱۳۵
نميدونم چرا اينطوری شدم! هی دوست دارم کامپيوترم ويروس بگيره....منم با کمال رذالت ويروس اسکن رو فعال کنم و وقتی پيداش کرد بزنم لهش کنم!
فکر کنم خوی حيوانی ِ ذاتم داره غلبه ميکنه!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۱۱ ب.ظ توسط SadeQ
سهشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٤
ديگه مجبورم تا سال بعد گره زدن رو ياد بگيرم! اينطوری خيالم از بابت بند کفشهام هم راحته!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٩ ب.ظ توسط SadeQ
دوشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٤
ببين عزيزم ميخوام يه چيز رو صادقانه اعتراف کنم... من ميخواستم سبزه رو خودم گره بزنم، ولی چون بلد نبودم يکی از دوستام اينکارو کرد! الان ميخوام ازت خواهش کنم که با اون دوستم اشتباهی ازدواج نکنی!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٠ ب.ظ توسط SadeQ
شنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٤
فعاليت اين وبلاگ به دلايل شخصی متوقف شذ!!!
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۱٢ ب.ظ توسط SadeQ
پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٤
يارو به اين فکر ميکرد که اگه بدنش هيچ سوراخی نداشت چطوری ميخواست زندگی کنه!
ميگفت از نظر گوارشی ممکنه دچار مشکل بشه!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٤ ب.ظ توسط SadeQ
چهارشنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٤
يه روز که شنگول و منگول ميخواستن واسه خودشون دوتايی برن بيرون، اين حبه ی انگور هم مثل سيريش! بهشون چسبيده بود و ميخواست باهاشون بره بيرون! ولی چون سنش کم بود اون دو تا نميبردنش!
خلاصه اينکه شنگول يه فکر بکر به سرش زد....سريع شماره ی موبايل آقا گرگه رو گرفت و باهاش هماهنگی های لازم رو انجام داد! ......
.....اونا وقتی به سر کوچه رسيدن ديگه حبه انگور باهاشون نبود!!
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٠٤ ب.ظ توسط SadeQ
سهشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٤
نشسته بود سر سفره هفت سين...چشمش به تخم مرغای رنگ شده افتاد.... يه دفعه حواسش رفت پيش مرغ و خروس خوشبختی که توی حياط بودن.... چشماشو بست.. يه آه از ته دل کشيد...... بعد زير لب دعا کرد....
پ.ن: خب حق داريد...شما که نميدونيد ترشيدگی چه بد درديه!!!
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٠٢ ب.ظ توسط SadeQ
دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤
-: ميدونی، از آدمای سيريش! خيلی بدم مياد!!
+: منظورت لابد منم ديگه آره؟؟؟؟!!
-: نه عزيزم... تو که چسب دوقلويی!!
پ.ن: به اين ميگن توجيه منطقی در جهت تحکيم روابط عاطفی!!
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٢٩ ب.ظ توسط SadeQ
یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٤
اوووووووووووه ببين چه گرد و خاکی گرفته اينجا!
چشماتو ببند لطفا...ميخوام فووت کنم ... يکم تميز بشه اينجا...
هووووووووووووووووووووووووووووففففففففففففففففففففففففففففف!!!
خب..بهتر شد.... حالا شروع ميکنيم!:)
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٢٧ ب.ظ توسط SadeQ
