یادداشتهای پراکنده یک بچه مخفی


The Light Was Brighter

 

هی هی! بيا اين يکی دلخوشی را هم از من بگير...ميخواهم وقتی که ندارمش بفهمم چقدر پيشم عزيز بوده!!

 


SadeQ

 

 

 وقتی از اعماق وجودت صـِدام ميکنی من يه صدای ناله بيشتر نميشنوم! آخه کـِـی ميخوای اينو بفهمی هان؟

 

 


SadeQ

 

 

و بالاخره در يک روز ابری، سايه‌ش هم او را تنها گذاشت و رفت!

 


SadeQ

 

 

هی کوچولو! ميدونم که ميتونی خودتو يه جوری تو قلبم -بين اين‌همه آدمی که توشَن!- جا کنی!!

 


SadeQ

فقط خودم، فقط خودم!!!

 

وقتی خودم با چترِ خودم، وجودِ خودم را از باران رحمتت محروم ميکنم، ديگر تو را چه نيازی‌ست به سرزنش؟!


SadeQ

 

 

من يکيو ميخواستم که منو ببره اون بالا بالاها!!‌ منو بتونه به اوج برسونه....

تو که تا پا گذاشتم روی شونه ت له شدی!!!


SadeQ

 

 

نه آقا نميخواد گوجه رو ارزون کنيد! همين سالادی که با موز و کيوی و خيار ميخوريم خيلی هم خوشمزه است!!!

پ.ن: شما به مسائل مهم مملکتی برسيد...شايعه و تکذيب!

 


SadeQ

 

 

ديگه اين دست تقدير زيادی داره برای من خودشو نشون ميده ها!! بايد برم يه بار خودکشی کنم تا بفهمه منم بلدم سرنوشتم رو تغيير بدم!

 


SadeQ

 

 

و ماجراها داشتم با فرد قزوينی که تازه بــَـک‌آپ گرفتن آموخته بود.... و آنچنان خوشحال بود از اينکه می‌توانست حتی از کامی* جونش نيز بــَـک‌آپ بگيرد!!!!

*: منظور کامپيوتر است منحرفها! کامپيوتری که جانش به آن بسته بود!!


SadeQ

۱۳۵

 

نميدونم چرا اينطوری شدم! هی دوست دارم کامپيوترم ويروس بگيره....منم با کمال رذالت ويروس اسکن رو فعال کنم و وقتی پيداش کرد بزنم لهش کنم!

فکر کنم خوی حيوانی ِ ذاتم داره غلبه ميکنه!!!


SadeQ

 

 

ديگه مجبورم تا سال بعد گره زدن رو ياد بگيرم! اينطوری خيالم از بابت بند کفش‌هام هم راحته!!!

 


SadeQ

 

 

ببين عزيزم ميخوام يه چيز رو صادقانه اعتراف کنم... من ميخواستم سبزه رو خودم گره بزنم، ولی چون بلد نبودم يکی از دوستام اينکارو کرد! الان ميخوام ازت خواهش کنم که با اون دوستم اشتباهی  ازدواج نکنی!!

 


SadeQ

 

 

فعاليت اين وبلاگ به دلايل شخصی متوقف شذ!!!

 


SadeQ

 

 

يارو به اين فکر ميکرد که اگه بدنش هيچ سوراخی نداشت چطوری ميخواست زندگی کنه!

ميگفت از نظر گوارشی ممکنه دچار مشکل بشه!


SadeQ

 

 

يه روز که شنگول و منگول ميخواستن واسه خودشون دوتايی برن بيرون، اين حبه ی انگور هم مثل سيريش! بهشون چسبيده بود و ميخواست باهاشون بره بيرون! ولی چون سنش کم بود اون دو تا نميبردنش!

خلاصه اينکه شنگول يه فکر بکر به سرش زد....سريع شماره ی موبايل آقا گرگه رو گرفت و باهاش هماهنگی های لازم رو انجام داد! ......

.....اونا وقتی به سر کوچه رسيدن ديگه حبه انگور باهاشون نبود!!


SadeQ

 

 

نشسته بود سر سفره هفت سين...چشمش به تخم مرغای رنگ شده افتاد.... يه دفعه حواسش رفت پيش مرغ و خروس خوشبختی که توی حياط بودن.... چشماشو بست.. يه آه از ته دل کشيد...... بعد زير لب دعا کرد....

 

پ.ن: خب حق داريد...شما که نميدونيد ترشيدگی چه بد درديه!!!

 


SadeQ

 

 

-: ميدونی،‌ از آدمای سيريش! خيلی بدم مياد!!

+: منظورت لابد منم ديگه آره؟؟؟؟!!

-: نه عزيزم... تو که چسب دوقلويی!!

 

پ.ن: به اين ميگن توجيه منطقی در جهت تحکيم روابط عاطفی!!


SadeQ

 

 

اوووووووووووه ببين چه گرد و خاکی گرفته اينجا!

چشماتو ببند لطفا...ميخوام فووت کنم ... يکم تميز بشه اينجا...

هووووووووووووووووووووووووووووففففففففففففففففففففففففففففف!!!

خب..بهتر شد.... حالا شروع ميکنيم!:)


SadeQ